ღ†ღبا من بمان تا انتهای بودن...2ღ†ღ

قصه
نویسنده : فاطی - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
 

به ماه نگاه می کنم تا در لحظه های تو شریک باشم آه که چقدر بی تو ام!

بگذار قصه را از این جا شروع کنم،از همین بی تو بودن ها،از سایه و روشن چشم های ابری ات که تا به خودم می آیم باریده ای و تابیده ای و رفته ای!

بگذار از همین جا شروع کنم، از خودم که شبی مهتابی برای همیشه با اخرین قطار به جنوب رفت. خودم، همان رهگذر که پشت بخارهای روی پنجره، در شبی برفی گم شد.

گفتم خودم! راستی تازگی ها او را ندیده ای؟

نظر یادتون نره