ღ†ღبا من بمان تا انتهای بودن...2ღ†ღ

برادر
نویسنده : فاطی - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود ومدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچیکش تنها بگذارند.

پدر ومادر می ترسیدند،تامی هم مثل بیش تر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیب برساند؛برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.

اما رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شود،با نوزاد مهربا بودو اصرارش برای تنها مادن با او روز به روز بیش تر می شد.

بالاخر پدر ومادربه او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت ودر پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت،و به ارامی گفت داداش کوچولو،به من بگو خدا چه شکلیه؟من کم کم داره یادم میره!

نظر     یادتون     نره