ღ†ღبا من بمان تا انتهای بودن...2ღ†ღ

گناه نابخشودنی مجنون
نویسنده : فاطی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

سلام بچه هالبخند

 

مجنون و لیلی یک بار رخصت دیدار یافتند و چون به یکدیگر رسیدند، لیلی از مجنون به رسم عشاق چیزی طلبید. مجنون گفت از دو جهان جز این جان ناقابل چیزی ندارم.

لیلی گفت جان تو به چه کار آیدم؟چیز دیگری ببخش.

مجنون اندیشید وسپس از آستر جامه اش سوزنی بیرون آورد وبه لیلی داد.

لیلی پرسید این چیست؟

مجنون گفت آن خارها را که روزها در بیابان از سر گستگی عشقت در پایم رخنه می کنند، شب ها با این سوزن بیرون می کشم .

لیلی را غم در چهره پیدا شد و گفت ناراستی ات در عشق معلومم شد. تو خار راه عشق مرا از پای بیرون می کشی؟!دل شکسته

نظر یادتون نره...........خجالت

تا بعد