راز

راز راه،رفتن است

راز رودخانه پل.راز اسمان ستاره است.راز خاک گل

راز اشک ها چکیدن است.راز جوی آب

راز بال ها پریدن است.رازصبح آفتاب

رازهای واقعی رازهای برملاست

مثل روز،روشن است

راز این جهان خداست

ماچ

تا بعد...

/ 9 نظر / 16 بازدید
ali

mrc fati joon ghashange[گل][ماچ]

تارمی

سلام با آخرین شعر سیب آپم.بیا خوشحال میشم.

ali

اولین بار که عاشقت شدم یادته؟ من یه گرم سیب بودم ،و تو یه گرم ابریشم.من به تو قول دادم دیگه هیچ وقت سیب نخورم،و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی. ولی نمیدونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم.تو هم از غصه دور خودت پیله بستی و...حالا دومین باره که عاشقت شدم.ولی حالا من هنوز یه گرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل و زیبا.تو پر زدی و رفتی ومن موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده.دیگه از هرچی سیبه متنفرم...تقدیم به عزیز تر از جونم.فاطی[گل]

ali

ر اما عـشـق پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام...[گریه]

ali

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم........ادامه دارد

ali

ادامش........نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی...ادامه دارد

ali

ادامش ..... ...ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟؟[ناراحت] تقدیم به فاطی جون[گل]

آرام

سلام شرمنده که دیر سر زدم.. آپت خیلی قشنگ بود . یه جورایی بهم آرامش داد ! ممنون

تارمی

سلام.متن یسیار زیبائیست. ممنونم که بهم سرزدی.با مجموعه جوابیه های شعر سیب آپم.خوشحال میشم بیای