قصه

به ماه نگاه می کنم تا در لحظه های تو شریک باشم آه که چقدر بی تو ام!

بگذار قصه را از این جا شروع کنم،از همین بی تو بودن ها،از سایه و روشن چشم های ابری ات که تا به خودم می آیم باریده ای و تابیده ای و رفته ای!

بگذار از همین جا شروع کنم، از خودم که شبی مهتابی برای همیشه با اخرین قطار به جنوب رفت. خودم، همان رهگذر که پشت بخارهای روی پنجره، در شبی برفی گم شد.

گفتم خودم! راستی تازگی ها او را ندیده ای؟

نظر یادتون نره

/ 9 نظر / 2 بازدید
سرونازشیراز

سسسسسسسسسسلام : ادینه توووووووووووووووووووون مملو از شادی و سرور.....[ماچ]

سرونازشیراز

سسسسسسسسسسلام : ادینه توووووووووووووووووووون مملو از شادی و سرور.....[ماچ]

ساناز

بسیار بسیار عالی این آدرس وبلاگ دیگمه به اینم سربزن و به نام (عشق من ...)لینکش کن لطفا[چشمک][گل]

ساناز

عالیه آبجی عزیزم [گل] این یه وبلاگ دیگمه بیاتوش

بیخودی الملک

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند ....

A.A

دوست عزیز لینکیدت ...[گل]

A.A

دوست عزیز لینکیدمت ...[گل]

بیخودی الملک

تو آنجا ......من اینجا ......مشکل از ما نیست .نیمکت های دنیا را بد چیده اند ...